در خانهی قدیمی نشسته بودم که ناگهان صدای خشخش ضعیفی از زیرزمین شنیدم..
قلبم شروع به تپیدن کرد. چراغ قوهام را برداشتم و به سمت در چوبی کهنه رفتم. دستگیره سرد بود. با احتیاط آن را چرخاندم و در را باز کردم. پلهها به تاریکی منتهی میشدند. هر قدمی که برمیداشتم، چوب زیر پاهایم ناله میکرد..
هوا سنگین و بوی خاک مرده میداد..
به انتهای پلهها که رسیدم، شعاع نور چراغ قوه به چشمک زدن افتاد. در همان لحظه، صدای خشخش دوباره بلند شد، این بار نزدیکتر، انگار که چیزی در تاریکی منتظرم بود. ناگهان، نوری ضعیف از انتهای راهرو زیرزمین نمایان شد. کنجکاوی بر ترسم غلبه کرد. جلوتر رفتم..
نور از شکاف درِ یک اتاق قدیمی میآمد. با دست لرزان در را هل دادم. اتاق خالی بود
، جز یک گهوارهی چوبی که در وسط تاریکی آرام تکان میخورد.. گهواره را کسی هل نمیداد. به آرامی به سمتش رفتم. وقتی به گهواره رسیدم، ناگهان صدای خندهی کودکانه و خشنی در تمام اتاق پیچید. در همان لحظه، چراغ قوهام خاموش شد و تاریکی مطلق مرا احاطه کرد. دیگر صدای خشخش نمیآمد، فقط صدای نفس کشیدن خودم بود و آن خندهی شوم که انگار از درون خودم میآمد..!