حال ایران بد است... او ناراحت مانند مادر که فرزندش را از دست داده مثل جنگلی که درختانش بریده است مثل ساحلی که دیگر دریا ندارد و ماهیگیری که دیگر ماهی به تورش نمیافتد... خداوندا حال مارا بنگر و بنگر بلکه نظری کردی و خندهای بر لبان ایران آمد(:
خستگی امانمان را بریده اما چه کنیم که نباید نشان بدهیم خستهایم چون بعد از آن دیگر پشت سرمان حرف و بگو مگو است... 《دیدی عرضه نداشت!》 《از همون اول معلوم بود نمیتونه》 《خاک بر سرت احمق》 ولی مگر زندگی ما ربطی به آنها دارد؟! ماکه مسئول فک شل مردم نیستیم... پس تا میتوانیم تلاش کنیم و به حرف های مردم گوش ندهیم...
مطمین باش هممون خسته ایم... خسته از زندگی ای که داریم و حسرت هایی که تو دلمون مونده! انقدری که از آرزو هامون دوریم افسرده شدیم... توی مهمونی لبخندامون مصنوعیه،تو جمع رفیقا اونی که آخر از همه نظر میده ماییم،اونی که گریه هاشو میبینن و میگن دلقک بازی درنیار ماییم پس انتظار چی دارین از ما؟!
_خسته نشدی از بس نگام کردی؟! _سواله میپرسی؟معلومه که نه! _بخواب دردونه بخواب خسته میشیا _من هیچوقت سر تو خسته نمیشم جوجه طلایی _لقب جدید(: "جوجه طلایی"
میگفتند: اطرافت را ببین! دادگاه ها. بیمارستان ها. کلانتری ها. هرکدام از این مردم درد دارند! از انها عبرت بگیر. اما تو؟ تو که جای آنها در بیمارستان و دادگاه ها سر نمیکنی. و در دل پاسخ دادم که: آه! تو نمیدانی. من باید دقیقا یکی از همان هایی باشم که در صف روانپزشکش ایستاده. دقیقا کسی هستم که هر روز تکه ای قرص میخورد تا برای خودش قابل تحمل تر باشد. همانی که دیگران با دیدنش درس عبرت بگیرند از این زندگی نکبتبار. کپی از "نرگس" جون عزیزم