سٰایه؛
نمیدانم از کجا اما به خود که آمدم دیدم من اصلا قبل او زاده نشده بودم ، کل زندگی ام با بودنش شکل گرفته است !
رازِ خنده هایش را نمیدانم فقط همین قدر بگویم که شیرینی روز های تلخ ِ من است . .
قطره اشکین شده چشمانش جان میگیرد ، صدایش همچون آوازه مادر در شب های بی تابی کودک است و امان از چشمانش ، چگونه خود را مجنون شده ای چشمانش بنامم؟
_ انگار خیلی زیباست که این گونه توصیف اش میکنی نه؟
+ زیبایی مگر در مقابل او معنا شدنی است؟
_ این ها در دیدار اول آشکار بود؟
+ میدانی فرق او با بقیه در چیست؟
_ در چی؟
+ من به آدم هایی که حتی به عنوان غریبه برای یک ثانیه از کنار اش هم رد می شوند حسادت میکنم
_ چرا ، مگر دیدار شما رقم نخورده است؟
+ دیدار من و او خیالی قلبی ست که برایش خیال بی معناست
_ چطور میتوانی دیداری رقم بزنی که تا به حال اتفاق نیفتاده است؟
نمیترسی از دست اش بدهی؟
+ از دست دادن معنایی ندارد وقتی که او هر ثانیه در قلب ام زندگی میکند :)
به قلم مَحان برای او که به خواسته تقدیر دور است
ولی تمام دنیای من در او خلاصه میشود.
8پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.