نمیدانم از کجا اما به خود که آمدم دیدم من اصلا قبل او زاده نشده بودم ، کل زندگی ام با بودنش شکل گرفته است !
رازِ خنده هایش را نمیدانم فقط همین قدر بگویم که شیرینی روز های تلخ ِ من است . .
قطره اشکین شده چشمانش جان میگیرد ، صدایش همچون آوازه مادر در شب های بی تابی کودک است و امان از چشمانش ، چگونه خود را مجنون شده ای چشمانش بنامم؟
_ انگار خیلی زیباست که این گونه توصیف اش میکنی نه؟
+ زیبایی مگر در مقابل او معنا شدنی است؟
_ این ها در دیدار اول آشکار بود؟
+ میدانی فرق او با بقیه در چیست؟
_ در چی؟
+ من به آدم هایی که حتی به عنوان غریبه برای یک ثانیه از کنار اش هم رد می شوند حسادت میکنم
_ چرا ، مگر دیدار شما رقم نخورده است؟
+ دیدار من و او خیالی قلبی ست که برایش خیال بی معناست
_ چطور میتوانی دیداری رقم بزنی که تا به حال اتفاق نیفتاده است؟
نمیترسی از دست اش بدهی؟
+ از دست دادن معنایی ندارد وقتی که او هر ثانیه در قلب ام زندگی میکند :)
به قلم مَحان برای او که به خواسته تقدیر دور است
ولی تمام دنیای من در او خلاصه میشود.