نور کمرنگ غروب از میان پردههای نازک اتاق عبور میکرد و فضایی رؤیایی ساخته بود. دستش به آرامی روی گونهاش لغزید، لمس لطیفش جرقهای در دلش زد. هر دو نفس عمیقی کشیدند، گویی در آستانه کشف جهانی تازه بودند. نگاهش با اشتیاقی پنهان، صورت او را میکاود.
لحظهای تردید، اما اشتیاق بر آن غلبه کرد. لبهایشان به هم نزدیک شد، ابتدا با نرمی و احتیاط، سپس با حرارتی که گویی مدتها در انتظارش بودند. گویی تمام دنیا در آن بوسه خلاصه شده بود. دستهایش به دور کمر او حلقه شد، فشاری ملایم اما پر از احساس. انگشتان او در میان موهایش گم شد و او را به سوی خود کشید..
ضربان قلبشان با ریتم بوسههایشان در هم آمیخت. هر نفس، هر لمس، هر نگاه، گواهی بر عشقی بود که در سکوت میانشان شکوفا شده بود. بوسه عمیقتر شد، گویی در آغوش یکدیگر، گم شده در دریایی از احساسات، تمام نگرانیها و تردیدها به فراموشی سپرده میشد. لبهایشان آرام از هم جدا شد، اما نگاهشان همچنان قفل بود، پر از وعدههای ناگفته و عشقی که تازه آغاز شده بود.
(بخدامنبچهیخوبیمیسریاااااصرارکردن😂😔🙏🏻)