سٰایه؛
صبح زود، پیامی از سوی او برایم آمد . .
با همان دغدغهی همیشگی و لحن نگران ؛
- این بیخوابیها تو را از پا در میآورد!
+عزیزکم، چه کنم؟ شبها هزاران فکر و مشغله دارم . .
با آسمان تا سحر همصحبت شدیم؛
او از ماه و ستارگان سخن گفت و من از تو . .:)
8پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.