رِی
به طرز کاملا عجیبی امشب زیبا شده بود ، موهایش شانه هایش را پوشانده بودند و نور ماه از بین آنها میتابید ، چشمهایش برق میزدند و با آن دو چشمان شیشه ایش به من نگاه میکرد
هر لحظه زیر نگاهش ذوب میشدم ، نگاهش گرم بود ، همانند خورشید در یک روز تابستانی
در گوشه به گوشه مغزم دنبال بهانه ای بودم برا هم صحبت شدن با او اما هر نگاهی که به من میانداخت تمام ذهنم بهم میریخت و حرفهایم را فراموش میکردم
بلاخره مغزم با من همراه شد برای حرف زدن:
"انگشتر قشنگی داری..میشه مال من باشه؟"
او با تعجب به من خیره شد..تقصیری هم نداشت من بی مقدمه شروع کرده بودم و سعی در ادامه دادن بحث داشتم
یک بار ، دو بار ، سه بار. پلکهایش را به هم زد و قلب من را ذوب کرد ، چطور بود که حتی پلک زدنش هم آنقدر با بقیه فرق داشت؟
دستش را بالا آورد و انگشتر را از دستش بیرون کشید ، به ظریفی یک پرتو نور ، در تاریکی.
زیبا بود.
دستم را بالا اوردم ، این چه وقت لرزیدن است؟ واقعا شرم آور است!
انگشتر را در دستم گرفتم و سعی کردم آن را بپوشم..اما دستان او کجا و دستان من کجا
خندید.
سرم به سمتش چرخید. خنده ای به ظرافت پروانه ای روی گل
"اندازت نمیشه ، دستات خیلی بزرگه"
ز
6پسند0نظر0