رِی
لیوان رو توی دستش چرخوند.
محتویات لیوان تکون ریزی خوردن و قطره ای از مایع داخلش روی میز چکید.
به دوستش خیره شد و با لبخندی مابقی ویسکیاش رو سر کشید.
دستش رو آروم روی میز کوبید و به صورت صمیمی ترین دوستش زل زد.
"چهل سالگیمو چطور تصور میکنی؟"
صدای بیرون دادن نفس دوستش باعث خنده اش شد.
دوست صمیمی اش به میز رو به روش نگاهی انداخت و دونه ای انگور از روی بشقاب برداشت و میون لب هاش قرار داد.
لبخندی زد و به پسر رو به روش خیره شد.
"جنازتو توی وان پیدا میکنم"
یک قلپ از نوشیدنی اش نوشید.
ادامه داد.
"درحالی که یه شاتگان کنارت افتاده و مغزت از هم پاشیده"
با افکار رفیقش لرزه ای به تنش افتاد.
مشتاق به سمتش خم شد تا بیشتر بشنوه.
" یه یادداشت کنارت پیدا میکنم"
پسر کلافه دستی توی موهاش کشید.
"زود باش میخوام بدونم چی فکر میکنی"
پسر مقابلش آخرین جرعه توی لیوانش رو سر کشید.
حالت مستی داشت سراغش میومد.
"توش نوشتی : یادته بیست و سه سال پیش مرگمو چطور تصور کردی؟"
هردو شروع به خندیدن کردن و دوباره مشغول نوشیدن شدن.
6پسند1نظر0