رِی
پاهایم ضعف میرود و گونههایم درد میکند، همهاش گریهام را میخورم تا کسی از من نپرسد چرا گریه میکنم؟ توضیح به آدمها دربارهی غمت، از خود غمت جانکاهتر است. اصلا چه جوابی باید بدهم؟ جوابی ندارم. فقط کوچک شدهام، مثل یک درخت، که شاخههایش را بریدهاند و فقط کُندهاش مانده است.
11پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.