قلم
آهی کشید و با آرامی بر روی یکی از پاهایش زد و گفت:
هی، یک بار نشد در زندگی همانی که میخواستیم رخ بدهد، یا همانی که میخواستیم نشد یا اگر شد، آنقدر بالا پایینش کردند که دیگر اصلا از خواستهمان فرسنگها دور بود.
محض رضای خدا نشد همان چیزی که تصور میکردیم بدون هیچ نقصی همان شود.
ای کاش!
7پسند0نظر0