مایا
هیچ وقت اولین باری که او را دیدم یادم نمیرود، در زیر نور ماه خونین با چشمانی به همان سرخی و درخشندگی.
آن موقع فقط شانزده سالم بود و اصلا قرار نبود در آن جنگل باشم. کاشک هیچوقت به حرف جس برای رفتن در شب به جنگل با بقیه بچه ها توجه نمیکردم.
باید میدانستم ما هیچ وقت نمیتوانیم آن موجود را پیدا کنیم، بلکه او مارا پیدا میکند یا بهتر است بگویم «شکار میکند!» در عرض یک پلک به هم زدن همه یازده نفر گروه ما روی زمین غرق در خون بودند. گلوی همهشان پاره شده بود و چمن های اطراف تغییر رنگ داده بودند.
اما من زنده بودم. باورم نمیشه آن موجود همه آنها را کشته بود اما فقط داشت به من نگاه میکرد، با آن چشمان سرخ خونین. بعد شروع به تبخیر شدن کرد، بدنش از هیولا داشت به انسان تغییر میکرد.
تا جایی که کاملا مانند یک انسان عادی بود و فقط رگ های قرمز چشمانش آن را متفاوت میکرد، اما این ترسناک ترین بخشش نبود. ترسناک ترین بخشش این بود که من او را میشناختیم «بابا!»
نه این امکان ندارد. وقتی من دوازده سالم بود او ما را ترک کرد، ولی اگر اینطور است پس آن فردی که روبروی من است کیست؟
4پسند0نظر0