در وقت دیگری به کتابفروشی میرفت ولی حالا آهسته قدم برمیداشت. کمی لنگ میزد. زانویش از. دیروز بهتر که نشده بود روبه بدترشدن میرفت. با خود میگفت الان پول بیمارستان رفتن را ندارد چه برسد به عکس برداری و هر چیز دیگر. شاید پایش شکسته بود؟ اگر هم شکسته باشد باز پول نداشت که درمانش کند.
دوست دارم در آن وقت شب برگردم و در خیابان قدم بزنم ولی در خانه نشستهام؛ چایم را میخورم. تلویزیون را فقط برای این روشن کردهام که روشن کرده باشم و به دو پرندهام نگاه میکنم که یکی به من نگاه میکند و دیگری چرت میزند. فکر کنم منم یک چرتی بزنم بهتر باشد.
در پستویی کوچهها راه میرفتند. میگشتند و آماده بودند که از در یک خانهای یا بام خانهای بیرون بیایند! زن خنجرش را در دستش چرخاند و به پسرک علامت داد و به کوچه دیگری رسیدند که به میدان شهر میرسید. برعکس تنش بین آن دو مردم شهر آتش بزرگی درست کرده بودند و داشتند سال جدید را جشن میگرفتند و بلند اشعار بختیاری میخواند و میرقصیدند. و آگرین...
در طلوع خورشید حرفی نهان بود. شاید هم یک آهنگ... آهنگی که دیگر برای کسی دوست داشتنی نبود. نه صدای کبوتری بود نه صدای خروسی... صدای ماشینها و چرخهای که روی آسفالت حرکت میکردند گوش میرسیدن
چرا رخ گلگون و پریزادت از نسب آزادگان است؟ چگونه با آن کنار آیم... چگونه شمشیر بر گردنت گذارم، لب به آنها نهادم چگونه مهرت در دل خاموش کنم که عهد جدم هم در دل دارم. چگونه؟ چگونه...
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.