🌙چیترا
زانوهایش را بغل گرفته:《ن...نمیدونم.نمیتونم....نمیتونم بنویسم.مغزم قفل کرده.دیگه نمیتو....》پایم را میمالم و حرفش را قطع میکنم:《وقتی یه رگ میگیره،خیلی درد میکنه.نباید نشست و گفت دیگه نمیتونم راه برم.باید آروم آروم ماساژش بدی تا باز شه.خودت بفهم دیگه》
13پسند0نظر2