آملیا
طوری عروسکش را در اغوش گرفته بود که انگار اگر رهایش میکرد، عروسکش غیب میشد.
به عروسک میگفت: کاشکی مثل تو وقتی همه تنهام گذاشتن قوی میبودم. مثل تو همیشه لبخند میزدم. مثل تو وقتی زخمی میشدم گریه نمیکردم.
تو قوی هستی و کاش من هم مثل تو قوی می بودم...
13پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.