چشمانش سیاه بود، نه مثل شبهای بیستاره، بلکه چون دریایی آرام که رازهایش را در عمق خود پنهان کرده. هر بار که نگاهم میکرد، حس میکردم زمان مکث میکند تا تماشایش کند.؛در سیاهی نگاهش گم شدم، اما ترسی نداشتم ، چون گم شدن در آن چشمها، شبیه پیدا شدن بود.