اولين آغوش
نشسته بود و زل زده بود بهم، بعد از چند دقیقه گفت: چی شد نتیجه گرفتی؟ با تن زخمی جواب دادم، هیچی باز باهام بازی شد...
بلند شد و به طرفم اومد برای کمکم کردن پانسمان زخمهام و گفت : سریع دیگه به حرفم گوش کن!
(مکالمه ای بین قلب و مغز)
3پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.