خسته بود.دلش میخواست که دست کند و پنبه را از گوش های عده ای در آورد؛ولی فقط توانست یک چیز بنویسد:《مدعیان ! آریایی جماعت کِی از حمله اجنبی و دست درازی به خاک وطنش خوشحال میشد؟؟》بغضش را قورت داد؛چون درد بی پدری هم بدجور میسوزاندش💔
13پسند3نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.