نَوا …
کنایه می زدند ، حرف هایشان خنجر داغی بر دل درمانده ام بود
زهر می ریختند و به تندی قضاوت می کردند
اما نمی دانم چرا دل خسته و بی رمقم طاقت دیدن زجر کسی را نداشت شاید چون هزاران بار از تپیدن پشیمان شده بود ؛ شاید نمی خواست دلی اینگونه به ته خط برسد
5پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.