-بمون !
-چرا ؟
دستان سرد و بی رنگش را نشانم داد : سرده !
اشک هایم بی امان می بارید : (یه روزی گرم میشن هم دستات ،هم قلبت) لمس کرد ؛ با همان دستان یخ ، اشک هایم را لمس کرد : الان گرمن ، فقط اینجوری گرم میشن
7پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.