- امشب گرفته به نظر میای...و...رژ وحشتناکی زدی!
با احساس نگاه آکومو به لبهایش، با احساس چندش آوری مواجه شد و به سرعت با دست کشیدن روی لب هایش، خون تئودور را پاک کرد. لعنتی، به کلی آن را فراموش کرده بود!
13پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.