و رنگ چشمانش در هیج تناژ رنگیای وجود نداشت،هیچکس تا به حال آن رنگ را ندیده بود شاید غروب آفتاب، وقتی نسیم آرام میوزید، برای لحظهای آن رنگ را لمس کرد؛ اثری از راز و امید، نوری که در دلها مینشست و خاموش نمیشد.
9پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.