- وقتی ده ساله بودم، توی انباری یه رمان پیدا کردم. توی داستانش...پسره دختر داستان رو حبس کرد و بعد کلی دعوا و اشک و درد عاشق هم شدن.
+ و فکر کردی شاید مامانت هم به مرور عاشق پدرت میشه؟
- آره... احمقانه امیدوار بودم.
+ تو فقط یه بچه بودی الک.
9پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.