🌙چیترا
استرس گرفته ایم . حساس شده است . صدای سدنا بلند میشه :《خب در بیارید》 همه بیسکوئیت هایمان را از فنجان هایی چای مان در میآوریم و بیسکوئیت من زودتر از همه میافتد در سینی.لعیا میخندد:《خب کی بهمون بستنی رو میدی؟》رمیصا میگوید:《من عروسکی نمیخورما》
14پسند2نقد0
نقدها
من مانده ام و یک جماعت گرسنه که از من به خاطر مسابقه ای که خودم ترتیب داده ام و مجازاتش هم خودم انتخاب کرده ام ، بستنی میخواهند . الان بیشتر میتوانم مَثَل《خودم کردم که لعنت بر خودم باد》 را درک کنم
همچین دوستایی🫶