باران که می بارید می ترسید لباس هایش خیس شوند وقتی کفش های نو می پوشید می ترسید کثیف شوند و خیلی دقت می کرد تا کثیف نشوند با دست غذا نمی خورد چون می ترسید دست هایش کثیف شوند و اینگونه بود که زندگی را نمی شناخت.
8پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.