💜[بوراشی]💜
هوابارانی وسرد بود،بیشتر سرم رادرکاپشنم فرو کردم،سرمای هوا به تمام استخوانهایم نفوذ کرده بود،دستهایم رابادهانم هی گرم میکردم،ناگهان گرماییرادرکل وجودم حس کردم،پشت سرم رانگاه کردم بالبخندی مرانگاه کرد لبخندی زدم و رو برگرداندم،اوهمیشه به موقع میرسید
4پسند0نظر0