خشمش مانند فوران اتش فشان ترسناک و هولناک بود
این دفعه حتی وحشتی تر هم شده بود و چشمانش رنگ خون گرفته بود
چاقوی تیز در درستانم را محکم فشار می دادم و سعی می کردم ان را پشت کمرم پنهان کنم
ناگهانی حمله کرد و جیغی از شدت ترس زدم …
6پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.