آونِکا29 دی 1404پاهای کوچکش را در شکم جمع کرده بود و گوشهی اتاقک صدای هق هق ریزش شنیده میشد. مگر چه میخواست، جز دستانی که به آغوش بگیرنش؟18پسند0نقد0برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.باز کردن در اپلیکیشن
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.