- من بهت دروغ گفتم. + میدونم، میخواستی ازم سواستفاده کنی. - اما خودم کسی بودم که ازش سواستفاده شد. + تکنیک جالبیه نه؟ من اسمشو گذاشتم دروغ معکوس، ازش خوشم میاد. - ازت متنفرم! + از من نه، از خودت متنفر باش، خودت اجازه دادی باهات بازی کنم.
- از بچه ها متنفرم... + خب چرا؟ اونا که خیلی معصوم و نازن. - بودن، بچه های اون موقع ها معصوم و ناز بودن، زمانی که هنوز با چیزی به اسم اینترنت و گوشی آشنا نشده بودن. بچه های الان بزرگسالایی هستن که تو جسم بچه ها گیر افتادن. با مغزی که سریع تر بزرگ شده و جسمی که نتونسته باهاش رشد کنه. یه مشت آدم که قراره قبل از رسیدن به نوجوانی دچار افسردگی و اختلال بشن. پس بهشون نگو بچه، اونا بزرگسال های ناقصی هستن که جامعه امروز اونها رو ساخته و با برچسب «باهوش» و «عاقل» عادی جلوه میده.
- وقتی آدم چشمش رو روی عشق ببنده دنیا خیلی بزرگ تر و بهتر میشه. همه چیز واقعی تره و کار ها منطقی تر پیش میره. خب، انگار نمی توانست با این موضوع مخالفتی کند، این جمله ها برایش عین حقیقت بود. آخر مسئله این بود که هرچه می دید عشق نبود، تقلید بی ارزشی بود که روحش را خراش می داد و ذهنش را می آزرد.
- چرا کتکش می زد؟ + بهش میگفت انرژی زنانه داشته باش. - اینکه چیز بدی نیست... + از کسی که توی بچگی پسرای محل رو بهتر از خودشون کتک میزده و باهاشون تفنگ بازی میکرده، انتظار انرژی زنانه داری؟
به برنامه های شاد و کاراکتر های رنگارنگ نگاه می کرد و می خندید، با کنجکاوی به او نزدیک شد و پرسید: - به چی میخندی؟ + زمان این شبکه ها برنامه هایی پخش می کردن که مو به تنمون سیخ می کردن، همین کوزت. الان این چیزای عجیب رو دارن پخش میکنن.