💜[بوراشی]💜
دقیقاً سر تایم همیشگی اومد به من نگاه کوتاهی انداخت صندلی رو عقب کشید و نشست برای لحظهای قفل چشماش شدم،خیره به چشماش زل زدم این چشمها دیگه مثل قبل منو نگاه نمیکردن،مشخص بود که به اجبار اومده نفس عمیقی کشیدم بلند شدم و بدون هیچ حرفی از اونجا رفتم...
9پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.