پیرزن با ان چشمان ضعیفش مشغول سوزن نخ کردن بود
ناگهان سوزن مانند شمشیری رها شده محکم درون انگشت کوچکش فرو رفت
پیرزن لبخندعجیبی زد و با نگاه به جنازه روبه رویش گفت : وقت دوختن لب های قلوه ای ته مادر
6پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.