لب های گشادم از هر زمان سیاهتر. در همان حول، که حس گرسنگی داشتم و درماندگی که تماما تقصیر سازمانی بود که پدرم را حلقآویز کرده بود را میکشیدم، به در ورودی رسیدم. مردمک های کسی را میدیدم که از شدت گرسنگی، سیر بود.
2پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.