شب سردی بود، مه باعث بود زود از پیش چشمام محو شود در دل تاریکی، امیدی خاموش جان گرفت
قطرهای اشک بر پلک خستهام آرام نشست
دستانم را به روی خاطرهها بردم،
شاید گرما از یاد تو بیاید و تنهایی را بشکند.
9پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.