🎈آقای بادکنک 💙
-الان چی؟
گریه کنان این رو پرسید . چشمان خاکستری اش رو پشت پلک های خسته اش پنهان کرده بود. بدن اش میلرزید و درختانی که در زیر این بارون خیس میشدند با اون همدردی میکردند.
جواب دادم: ( من...نمیدونم)
و مانند کابوسی که هرشب داشتم ، او را در آغوش گرفتم✨
11پسند0نظر0