💜[بوراشی]💜
روبرویم نشسته بودچشمانش بدون حس وبی فروغ بودن عسلی چشمانش انگاریخ زده بودند،بی روح بی روح بود،تا خواستم دهان بازکنم دستش رابالا آورد و گفت چیزی نگو،حتی شنیدن صدایت مرا آزار میدهدلبهایم جمع شدبغضی درگلویم پیچیدوفقط سکوت کردم واین سکوت پایان همه چیزبود
4پسند0نظر0