یک روز، باران او را به من داد؛ خودش هم او را از من ستاند.
از آن پس، هربار به وقت باران میآید تا مرا ببیند؛ پشت باغ عمارت... در میان آب رودخانه.
از داستان باران بخونید🥰
7پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.