سارا زندگی غمگین داشت برای اینکه راحت گریه کنه اون پنها آورد به پیازها اون هر شب پیاز خورد میکرد یک شب بچه هایش از خواب بیدار شدن به فکر اینکه شاید مادرشان دارد برای فردا غذا درست میکنن و اینگونه شد که حتی بچه هایش هم غم اش رو ندیدن
7پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.