شیبا
باران میآمد
چراغهای شهر
سوسوزنان گامهایم را
زیرِ نظر گرفته بودند
آن پرندهای بودم که
بالهای خیسش
قدرت پروازش را گرفته اند
و منتظر مانده تا شاید...
شاید..عابری او را به نقطهای امن برساند
اما...
شهرِ در خواب است و چه میداند
از حالِ زار پرندهای زیر باران مانده!!؟
#شیبا
1پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.