قباد دیوان سالار
از عکسی که در آینه میبینم، هراس دارم. نمیدانم کیست اما قطعا من نیستم. اما نمیتوان از واقعیت فرار کرد. آیا به راستی او همان منی است که به همه میگوید لبخند درمان هر دردی است؟ کدام یک حقیقت است؟ آن سایهی سیاه و تاریک یا آن انسان پر نشاط؟ اگر از هر کسی بپرسی قاطعانه می گوید من همان فرد شادی آور همواره لبخند زنم. اما نکند حق با آیینه باشد؟ او تنهایی های مرا دیده است. دوستی برای اشک ها و لبخند ها.
آری. من در نبرد با ترس خود شکست خوردم. همانچیزی که از آن هراس داشتم بر سرم آمد. این گونه که معلوم است من همان تصویر معلق تاریک در آینه ام. من نه از آینه و نه از آن تصویر نمی ترسیدم. بلکه از حقیقت می ترسیدم. آینه فقط واقعیت را نشان داد. من محکوم به بازیگری ام. مثل بازیگری که خودش فرهاد است اما نقش خسرو را بازی میکند. همینقدر متناقض.
1پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.