اتاق کوچک من که تا سقف از دفتر و کتاب پر بود را دارم در کارتونها میچینم. در بین صفحات میگردم تا اگر چیزی را نخواستم دور بیندازم و در این بین نامهای پیدا میکنم از روز آخر دانشگاه که نوشتم« تمام شد! شاید دور اول شاد باشم اما احساس خلا بزودی در من فوران میکند و احتمالا همین حس باعث خواند ارشد شود، اگر باز این نامه را خواندی امیدوارم از فکرهای احمقانه دست برداشته باشی و معقولانه تصمیم بگیری! دوستار تو، خودت! » به امضا و تاریخ زیر نامه نگاه میکنم. جالب است که درست حدس زدم.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.