اون کلاغ سیاهی که از اتاق رفت رو فقط در همین حد یادمه. پنجره بازه و باد خنکی که میاد تو رو کل اتاق رو پر میکنه...
چرا یه کلاغ باید بیاد تو اتاق؟
چراا گلدونای خالی لبه پنجره چیده شدن؟
چرا؟
چرا من توی این تنهای نشستم و هیچی نیست... چرا روتختی سفید روی تخت یه لکه قرمز بزرگه داره...
یکی اینجا جون داده! یکی که میشناسمش، یکی که بوش برام آشناس...
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.