در وقت دیگری به کتابفروشی میرفت ولی حالا آهسته قدم برمیداشت. کمی لنگ میزد. زانویش از. دیروز بهتر که نشده بود روبه بدترشدن میرفت.
با خود میگفت الان پول بیمارستان رفتن را ندارد چه برسد به عکس برداری و هر چیز دیگر.
شاید پایش شکسته بود؟
اگر هم شکسته باشد باز پول نداشت که درمانش کند.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.