ابرهای سیاه شعر مینویسند و باران برای آن اشک میریزد؛ انگار آسمان هم فهمیده است که بعضی حرفها را نمیشود با روشنایی گفت. ابرها با تاریکیِ خود واژه میسازند و باران، تنها کسی است که آن واژهها را میخواند و به جای ما گریه میکند. شاید غم هم همینطور باشد: اول در سکوتِ ابرها شکل میگیرد، بعد به شکل باران بر سرِ زمین میریزد، بیآنکه کسی بداند برای کدام شعرِ ناتمام گریه میکند. و ما زیر همان باران میایستیم، خیس میشویم، و نمیفهمیم که آسمان دارد به جای قلبِ ما اشک میریزد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.