در افق چشمانت، آرامشی است که شبیه هیچ دنیایی نیست؛ سکوتی که آدم را از همهجا دور میکند و به خودش برمیگرداند.
غروبِ دلِ تو آنقدر زیباست که مرا در آغوش میگیرد؛ نه از جنس اسارت، از جنس پناهی که گم شدن در آن، یافتن است.
عشقِ تو برای من سرزمینی است بینام؛ جایی که روی هیچ نقشهای پیدا نمیشود، اما هر که یک بار به آن رسیده باشد، دیگر هیچجا را خانه نمیداند.
و من در آن سرزمین نفس میکشم؛ نه با پا، نه با زمان، بلکه با تمام آنچه در من هنوز زنده است.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.