جام در دستش را به زمین انداخت و جام چندین تکه شد: «دیگه نمیخوام ببینمت»
پاهایش را به زمین کوبید و با حرص از آنجا رفت. با عجله دنبالش را افتاد: «ملورین صبر کن… ببخشید… ملورین»
اما ملورین نه تنها نایستاد بلکه سریعتر قدم برداشت: «دنبال نیا آروین»
دنباله کوتاه نخ های سرخ در انگشتان هر دویشان به آرامی در هوا تکان میخورد و مانند موجی بالا پایین میشد. نخ متصل به دست ملورین به رنگ سرخ نامرئی درخشید و تا نخ دور انگشت آروین ادامه پیدا کرد ناگهان ملورین تعادلش را از دست داد و خودش را از دیوار گرفت همان موقع آروین هم بهش رسید و دستش را گرفت: «ملورین یک دقیقه صبر کن»
نفس عمیقی کشید و با عصبانیت گفت: «صبر کردم حرفت رو بزن»
+ «من واقعاً متاسفم منظوری نداشتم… فقط خوشم نمیاد اون پسره انقدر بهت نزدیک میشه… اما دیگه هیچی نمیگم فقط عصبانی نباش»
_ «خیلی خب… اگه فقط این مشکل توئه بیا از این به بعد هرجا رفتیم کنار هم بشینیم اگه بری جای دیگه بشینی من میرم پیش دوستام میشینم»
+ «باشه… الان آشتی کردی؟»
_ «هنوز نه»
آروین مکثی کرد و لبخند زد: «بریم بستنی بخوریم؟»
لبخند بزرگی روی لب ملورین شکل گرفت: «حالا که خیلی اصرار میکنی»
نقدها