کشتیِ قلبم، در دریای چشمانت گم میشود؛
دریایی که ساده به نظر میرسد، اما در عمقش هزار موجِ نگفته پنهان است.
چشمانی زیبا و ساده، اما حیلهگر؛
حیلهای نه از جنس فریب، بلکه از جنس آن رازی که آدم را بیاختیار به خود میکشد.
هر لحظه که آنها را میبینم، قلبِ زخمیام آرام میگیرد؛
آرامشی شبیه لنگر انداختن در بندری ناشناخته،
شبیه تسلیم شدن به موجی که نمیدانم مرا به ساحل میبرد یا به نیستی.
و شاید عشق همین باشد:
نه پیدا کردنِ راه،
نه گم شدن در کسی،
بلکه آرام گرفتن در نگاهی که هم پناه است و هم طوفان؛
هم سادگی است و هم حیله؛
هم زخم را میبیند، هم مرهم میشود.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.