چشمان تو همچون برمودایی است که مرا به سمت خود میکشد شاید عشقت گناه باشد شاید من گناهی بزرگ برای عشق تو باشم گلو گیر نگاه عمیق تو شدم با خود گفتم « این عشق قرار است تا ابد در گلوی من تیغی زهر آلود باشد» دل من همچون موزه ای از غم آثار های توست زخمی حرف های تو است زخم بد است که از یک عاشق باشد .
در ذهنم آنقدری کلمات و جمله است که دیگر برایم مبهم شده در تاریکی شب زمانی که چشمانم را میبندم آن جملات و کلمات در ذهنم شروع میشود و مرا در برمودا ای از جملات و کلمه ها میکشاند. بیشتر ذهن من شبیه به کتابخانه ای است که هیچ نظمی ندارد بعضی از کتاب ها از قفسه افتاده آمد بعضی از کتاب هیچکدام در قفسه درستی نیستند . بیشتر ذهن من شبیه به کتاب خانه که سالهاست کسی دیگر در آنجا نیامده و نرفته .
ابرهای سیاه شعر مینویسند و باران برای آن اشک میریزد؛ انگار آسمان هم فهمیده است که بعضی حرفها را نمیشود با روشنایی گفت. ابرها با تاریکیِ خود واژه میسازند و باران، تنها کسی است که آن واژهها را میخواند و به جای ما گریه میکند. شاید غم هم همینطور باشد: اول در سکوتِ ابرها شکل میگیرد، بعد به شکل باران بر سرِ زمین میریزد، بیآنکه کسی بداند برای کدام شعرِ ناتمام گریه میکند. و ما زیر همان باران میایستیم، خیس میشویم، و نمیفهمیم که آسمان دارد به جای قلبِ ما اشک میریزد.
سکوت بعضی مواقع میتونه از یک فریاد بلندتر و سنگین تر باشه و بعضی مواقع یک بغضی که نمیشکنه میتونه از یه گریه غمگین تر و تاریک تر باشه
یک عمر برای عشق تو غم کشیدم؛ غمِ من دیده نشد، فقط تحمل شد. بر طعنهٔ مردم خط کشیدم نه خطِ انکار، خطِ سکوت. هر سوت، دودی از سرم بلند کرد؛ آتشی که هیچوقت خاموش نشد. رفتم، و رفتم، و رفتم؛ نه برای رسیدن، برای نماندن. سیگار بهانه بود؛ چیزی باید میسوخت تا من نسوزم.
نقدها
دقیقا
🤎