ساعت ۷ بعد از ظهر بود مردمان خسته از سرکار آمده بودند و وارد ایستگاه مترو شده بودند
آنها چهره های خسته و شکننده ای داشتند .
چهره هایی که هیچ نوری در آن نبود
دستان زخمی و کثیف،لباس های خاکی پاره
منتظر بودند تا مترو برسد
در حین حس کردم که صدای های اطراف خاموش شد
و تنها صدای ذهن خسته آنها را میشنیدم
یکی از آنها نگران اجاره خانهاش بود که تنها چند ساعت وقت داشت
یکی آنقدر در ذهنش کلمات مبهمی بود که نمیتوانستم دقیق بدانم که چه چیزی در ذهنش میگذرد
و.....
شاید از ظاهر فردی بی خیال و ساکت بودند
اما در درون آنها آنقدری سرو صدا هست که شاید آرزوی مرگ را کنند و در قلب هایشان بغض هایی است که هیچگاه نترکیده است
آن دسته از انسان ها تنها یک آرزو در سر دارند و آن آرامشی حقیقی است .
آرامشی که کسی آن چنان قدر آن را نمیدانند .
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.