درون آن شهر خاطرههارا میفروختند؛ و من دنبال خاطرهای بودم دور... آنقدر دور که حتی صدای خندههایت، رنگ چشمانت، و بوی عطرت را به یاد نمیآوردم که به فروشنده نشانیَش را بدهم؛ کسی چه میداند؟! شاید تو را پیدا میکرد...
4پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.