صبح ساعت ۷ بود هوا روشن بود اما ابر های سیاهی آن را نادیده گرفته بود صدای ماشین ها و قدم ها ی آدم های خسته در خواب میشنیدم صدای زنگ ساعت در گوشم پیچیده بود
حسی بین خواب و بیداری داشتم احساس میکردم که آزادم و دیگر برده کسی نیستم
اما زمانی که چشمانم را باز کردم دیدم که همان آدم قبلی هستم همان کسی که برده پول است و برای او حتی قدم به پل مرگ هم میگذارم
تمامی آدم ها برده پول هستند و مردمان جهان دینی را میپرستند که بین همه رایج است و آن پول است
....
نقدها