ز مرگ خویش نه هراس ز آنکه می نگری
من ز داسی بر مرگ با بازی عزرائیل به دام افتاده ام...
من زین میدان نبرد جان خود فکندم
داس که نغمه زنان حنجره ام را نوازش کرد ؛
کج گوشه ی لبی به رخ ام پدید آمد که چشمانم...
رد اصابت جام خونین بلورین را به خود دیدند
عزرائیل که خنده کنان به این ور و آن ور می رقصید
به زمین نبرد گرم خاکی پناه بردم و چهره ام را در آن فرود آوردم
و رفته به رفته ریه هایم را از بی نفسی پر کردم ...
سر انجام که نمی توانستم بار مردن زیر دست آن فرشته را به دوش بکشم ؛
خویش را میان باخت هایم خفه کردم !
نقدها
+ چگونهای؟! - فَرسوده ، مُچاله ، ادامه دَهنده . .
زیبا گفتی:)
نیروانا دخت بازوهایش خیس شده بودند؛ بازهم نفهمید خونریزی کی شروع شده است.