مادر ؛ در آشپزخانه درحال پخت شیرینی های مربایی بود و خانه را پر از بوی شیرین آنها کرده بود ...
پدر ؛ در کتابخانه اش درحال مطالعه ی دایرهالمعارف هنر بود و در ، حال صدای موسیقی کلاسیکی به گوش می رسید و من ...در اتاق خود کنج کرده بودم و با کتابی به دست وارد دنیایی جدید شده بودم که از پنجره ی اتاقم می توانستم بوی نم باران خاک خورده را استشمام کنم .
[ روایت اطرافم]
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.